من و این سگه تا هزار و شونصد.
سگ سیاه افسردگی تنا موجودیه که تنهام نمیذاره.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷ ساعت 17:16
توسط فاطمه
|
ببعیِ کسخل.
رو همه صفه های جزوم نوشتم شات آپ.
بعد به خودم میگم من که بلن بلن حف نمیزنم و فک نمیکنم،بیا تو دلمون حف بزنیم و دلتنگی کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷ ساعت 17:13
توسط فاطمه
|
گمشا سرِ درست.
یه پستِ ثابتم باید بزنم بنویسم اگه دیدین زیاد حرف میزنم و از یه چیزی به یه چی دیگه میپرم مطمئن باشین باید درس بخونم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷ ساعت 17:12
توسط فاطمه
|
اوکی از جلو چشام خفه شو.
از اینکه باید برم درس بخونم سرمو گرم کنم و جوری برخورد کنم که اتفاقی نیفتاده و من قوی ام و میتونم و میشه گذروند بدم میاد.
چی میشد نمیشد گذروند؟چی میشد توام نمیشد گذروند؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷ ساعت 17:8
توسط فاطمه
|
راهکارِ مربان اما فاطمه گاب.
محدثه بهم یه راه حل داد.منم گفتم اوکی خیلی خوبه و از دیشب تاشونصد بار یه صندلی میارم تو اتاقم میذارم جلو روم و بهش میگم اوکی تو خیلی گاوی نمیخوام اصن باهات حرف بزنم.از جلو چشام خفه شو
و صندلیو میبرم میذارم سرِ جاش:)))
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷ ساعت 17:3
توسط فاطمه
|
همون عنوان قبلیه.
و خب اگه آدما نبودن و درس و کتاب و ارائه نبود میتونس چیزِ خیلی جذابی باشه اون محدوده.
در هرحال اینطور نیس و میتونم به اون احساسم پایبند بمونم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷ ساعت 13:12
توسط فاطمه
|