🚶‍♀️🚶‍♀️

کاش حالتِ بغض نبود.

من و این سگه تا هزار و شونصد.

سگ سیاه افسردگی تنا موجودیه که تنهام نمیذاره.

ببعیِ کسخل.

رو همه صفه های جزوم نوشتم شات آپ.

بعد به خودم میگم من که بلن بلن حف نمیزنم و فک نمیکنم،بیا تو دلمون حف بزنیم و دلتنگی کنیم.

گمشا سرِ درست.

یه پستِ ثابتم باید بزنم بنویسم اگه دیدین زیاد حرف میزنم و از یه چیزی به یه چی دیگه میپرم مطمئن باشین باید درس بخونم.

ریلی

شاید کفر نعمت باشه،اما آدمای کر هیچ چیزیو به نظرم از دست نمیدن.

حرفای آدما چه فایده ای داره واسه گذروندنِ این زندگی؟

اوکی از جلو چشام خفه شو.

از اینکه باید برم درس بخونم سرمو گرم کنم و جوری برخورد کنم که اتفاقی نیفتاده و من قوی ام و میتونم و میشه گذروند بدم میاد.

چی میشد نمیشد گذروند؟چی میشد توام نمیشد گذروند؟

سکوتیجات

مامان میگه کنفرانسا سخت اذیتت کردن،شدی پوست و استخون.

اوکی خوبه که میشه حفظِ ظاهر کرد.

جیزز

میدونی؟یه جورایی انگار هر لحظه دارم خفه میشم اما دوباره نفس و قلبم میاد سرِ جاش.

اوضاعیه برا خودش.

راهکارِ مربان اما فاطمه گاب.

محدثه بهم یه راه حل داد.منم گفتم اوکی خیلی خوبه و از دیشب تاشونصد بار یه صندلی میارم تو اتاقم میذارم جلو روم و بهش میگم اوکی تو خیلی گاوی نمیخوام اصن باهات حرف بزنم.از جلو چشام خفه شو

و صندلیو میبرم میذارم سرِ جاش:)))

همون عنوان قبلیه.

و خب اگه آدما نبودن و درس و کتاب و ارائه نبود میتونس چیزِ خیلی جذابی باشه اون محدوده.

در هرحال اینطور نیس و میتونم به اون احساسم پایبند بمونم.